گمنام

تفسیر:المیزان جلد۸ بخش۱۵: تفاوت میان نسخه‌ها

از الکتاب
 
خط ۱۶۰: خط ۱۶۰:


==مراد از «خلق» و «أمر»، در: «له الخلق و الأمر»==  
==مراد از «خلق» و «أمر»، در: «له الخلق و الأمر»==  
«'''أَلا لَهُ الخَْلْقُ وَ الاَمْرُ تَبَارَك اللَّهُ رَب الْعَالَمِينَ'''»:


(( خلق (( به حسب اصل لغت به معناى سنجش و اندازه گيرى چيزى است براى اينكه چيز ديگرى از آن بسازند، و در عرف دين در معناى ايجاد و ابداع بدون الگو استعمال مى شود. امر (( گاهى (( به معناى شان بوده و جمع آن (( امور(( است ، و گاهى هم به معناى دستور دادن و وادار كردن ماءمور، به انجام كار مورد نظر مى باشد، و بعيد نيست كه در اصل هم به همين معنا باشد، و سپس به صورت اسم مصدر استعمال مى شود و به معناى نتيجه امر و آن نظمى است كه در جميع كارهاى ماءمور و مظاهر حيات او است ، و چون اين معنا منطبق با همه شؤ ون حياتى انسان است ، لذا لفظ (( امر(( به معناى اسم مصدر در شاءن انسان استعمال شد و آن چيزى كه وجودش را اصلاح مى كند، و نيز از اين هم بيشتر وسعت يافته در شاءن هر چيز، چه انسان و چه غير انسان استعمال شد.  
«خلق»، به حسب اصل لغت، به معناى سنجش و اندازه گيرى چيزى است، براى اين كه چيز ديگرى از آن بسازند، و در عرف دين، در معناى ايجاد و ابداع بدون الگو استعمال مى شود.  


بنابراين ، امر هر چيزى همان شاءنى است كه وجود آن را اصلاح و حركات و سكنات و اعمال و ارادات گوناگونش را تنظيم مى كند، پس اگر مى گويند: (( امر العبد الى مولاه (( معنايش اين است كه مولاى عبد حيات و معاش عبد را تدبير مى كند، و معناى (( امر المال الى مالكه (( اين است كه : اختيار مال به دست مالك است ، و معناى : (( امر الانسان الى ربه (( اين است كه تدبير مسير زندگى انسان بدست پروردگار او است .
«امر»، گاهى به معناى «شأن» بوده و جمع آن «امور» است، و گاهى هم به معناى دستور دادن و وادار كردن مأمور، به انجام كار مورد نظر مى باشد، و بعيد نيست كه در اصل هم، به همين معنا باشد، و سپس به صورت اسم مصدر استعمال مى شود و به معناى نتيجه امر و آن نظمى است كه در جميع كارهاى مأمور و مظاهر حيات او است.  


در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه اگر (( امر(( به معناى شاءن باشد به صيغه امور، جمع بسته مى شود، همچنانكه (( امر(( به معناى دستور به صيغه (( اوامر(( جمع بسته مى شود، اين معنا با اينكه يكى از اين دو معنا به ديگرى برگردد منافات دارد.
و چون اين معنا با همه شؤون حياتى انسان منطبق است، لذا لفظ «امر»، به معناى اسم مصدر در شأن انسان استعمال شد و آن چيزى كه وجودش را اصلاح مى كند، و نيز از اين هم بيشتر وسعت يافته، در شأن هر چيز، چه انسان و چه غير انسان استعمال شد.  


جواب اين اشكال اين است كه امثال اين تفنن ها در لغت بسيار است ، و اهل دقت و تتبع به اشباه و نظائر آن زياد بر مى خورند، پس امر واسطه اى است كه هم به عبد ارتباط و اضافه دارد و هم به مولا. هم (( امر العبد(( گفته مى شود، مانند: (( و امره الى الله (( و هم امر مولى مانند (( اتى امر الله (( .
بنابراين، امر هر چيزى، همان شأنى است كه وجود آن را اصلاح و حركات و سكنات و اعمال و ارادات گوناگونش را تنظيم مى كند. پس اگر مى گويند: «أمر العبد إلى مولاه»، معنايش اين است كه مولاى عبد، حيات و معاش عبد را تدبير مى كند. و معناى «أمر المال إلى مالكه»، اين است كه: اختيار مال به دست مالك است، و معناى «أمر الإنسان إلى ربه»، اين است كه تدبير مسير زندگى انسان به دست پروردگار او است.
خداى تعالى امرى را كه از اشياء مالك است در آيه (( انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء((
 
در اين جا، ممكن است كسى اشكال كند كه اگر «امر» به معناى «شأن» باشد، به صيغه «امور»، جمع بسته مى شود، همچنان كه «امر» به معناى دستور به صيغه «اوامر» جمع بسته مى شود. اين معنا با اين كه يكى از اين دو معنا به ديگرى برگردد، منافات دارد.
 
جواب اين اشكال اين است كه: امثال اين تفنن ها در لغت بسيار است، و اهل دقت و تتبع به اشباه و نظائر آن زياد بر مى خورند. پس «امر» واسطه اى است كه هم به عبد ارتباط و اضافه دارد و هم به مولا. هم «امر العبد» گفته مى شود. مانند: «و امره إلى الله»، و هم امر مولى مانند «أتى أمر الله».
 
خداى تعالى، امرى را كه از اشياء مالك است، در آيه «إنما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شئ»
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۸۹ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۸۹ </center>
تفسير و بيان كرده ، كه امرى را كه او از ذات و صفات و آثار و فعل هر چيزى مالك است همان گفتن (( كن (( است كه به هر چيزى بگويد موجود مى شود، يعنى با گفتن كلمه (( كن (( حصه اى از وجود را بر آن چيز افاضه مى كند، و آن چيز به آن حصه از وجود موجود مى شود.
تفسير و بيان كرده، كه امرى را كه او از ذات و صفات و آثار و فعل هر چيزى مالك است، همان گفتن «كن» است كه به هر چيزى بگويد موجود مى شود. يعنى با گفتن كلمه «كن»، حصه اى از وجود را بر آن چيز افاضه مى كند، و آن چيز به آن حصه از وجود موجود مى شود.


اين وجود، نسبتى به خداى متعال دارد كه به آن اعتبار امر خدا و كلمه الهى (( كن (( است و نسبتى هم به شى ء موجود دارد كه به آن اعتبار امر آن شى ء است و به خداوند بر مى گردد و خداوند در اين آيه از آن به (( فيكون (( تعبير فرموده است .
اين وجود، نسبتى به خداى متعال دارد كه به آن اعتبار امر خدا و كلمه الهى «كن» است و نسبتى هم به شئ موجود دارد كه به آن اعتبار امر آن شئ است و به خداوند بر مى گردد و خداوند در اين آيه از آن به «فيكون» تعبير فرموده است.


خداى تعالى براى اين دو نسبت يعنى نسبتى كه امر از يك طرف به خدا و از طرفى ديگر به موجود مخلوق دارد صفات و احكام مختلفى را ذكر كرده ، كه ما به زودى در جاى مناسبى پيرامون آن بحث خواهيم كرد - ان شاء الله تعالى -.
خداى تعالى، براى اين دو نسبت يعنى نسبتى كه امر از يك طرف به خدا و از طرفى ديگر به موجود مخلوق دارد، صفات و احكام مختلفى را ذكر كرده، كه ما به زودى در جاى مناسبى پيرامون آن بحث خواهيم كرد - إن شاء الله تعالى.


فرق بين (( خلق (( و (( امر((
==فرق بين «خلق» و «امر» ==


حاصل كلام اين شد كه امر همان ايجاد است چه به ذات چيزى تعلق بگيرد و چه به صفات و افعال و آثار آن ، پس همانطورى كه امر ذوات موجودات به دست خدا است همچنين امر نظام وجودش نيز به دست او است ، چون او از ناحيه خود چيزى از صفات و افعال خود را مالك نيست .
حاصل كلام اين شد كه «امر»، همان ايجاد است. چه به ذات چيزى تعلق بگيرد و چه به صفات و افعال و آثار آن. پس همان طورى كه امر ذوات موجودات به دست خدا است، همچنين امر نظام وجودش نيز به دست او است. چون او از ناحيه خود چيزى از صفات و افعال خود را مالك نيست.


فرقى كه خلق با امر دارد اين است كه خلق ايجاد چيزى است كه در خلقت آن تقدير و تاءليف به كار رفته باشد، حال چه به نحو ضم چيزى به چيز ديگر باشد، مانند ضم اجزاء نطفه به يكديگر و يا ضم نطفه ماده به نطفه نر و سپس ضم مواد غذائى به آن و هزاران شرايط كه در پيدايش و خلقت يك انسان و يا حيوان است ، و چه به نحو ديگرى كه از قبيل ضم جزئى به جزء ديگرى نباشد، مانند تقدير ذات موجود بسيط و تعيين حد وجودى و آثار آن و روابطى كه با ساير موجودات دارد. و اين معنا از آيات كريمه قرآن نيز به خوبى استفاده مى شود.  
فرقى كه «خلق» با «امر» دارد، اين است كه «خلق»، ايجاد چيزى است كه در خلقت آن تقدير و تأليف به كار رفته باشد. حال چه به نحو ضم چيزى به چيز ديگر باشد. مانند ضم اجزاء نطفه به يكديگر و يا ضم نطفه ماده به نطفه نر، و سپس ضم مواد غذائى به آن و هزاران شرايط كه در پيدايش و خلقت يك انسان و يا حيوان است، و چه به نحو ديگرى كه از قبيل ضم جزئى به جزء ديگرى نباشد. مانند تقدير ذات موجود بسيط و تعيين حد وجودى و آثار آن و روابطى كه با ساير موجودات دارد. و اين معنا از آيات كريمه قرآن نيز، به خوبى استفاده مى شود.  


مانند آيه (( و خلق كل شى ء فقدره تقديرا(( و آيه (( الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (( و آيه (( الله خالق كل شى ء(( كه خلقت خود را به همه چيز تعميم داده . بخلاف امر كه در معناى آن تقدير جهات وجود و تنظيم آن نيست ، به همين جهت است كه امر تدريج بردار نيست ، وليكن خلقت قابل تدريج است ،
مانند آيه «و خلق كل شئ فقدره تقديرا»، و آيه «الذى أعطى كل شئ خلقه ثم هدى»، و آيه «الله خالق كل شئ»، كه خلقت خود را به همه چيز تعميم داده. به خلاف «امر»، كه در معناى آن تقدير جهات وجود و تنظيم آن نيست. به همين جهت است كه امر تدريج بردار نيست، وليكن خلقت قابل تدريج است،
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۰ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۰ </center>
همچنانكه درباره خلقت فرموده : (( خلق السموات و الارض فى سته ايام (( . و درباره امر فرموده : (( و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر(( و نيز به همين جهت است كه در كلام مجيدش خلقت را به غير خود نيز نسبت داده و فرموده : (( و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيه (( و نيز فرموده : (( فتبارك الله احسن الخالقين (( .
همچنان كه درباره خلقت فرموده: «خلق السماوات و الأرض فى ستة أيام». و درباره امر فرموده: «و ما أمرنا إلا واحدة كلمح بالبصر»، و نيز به همين جهت است كه در كلام مجيدش، خلقت را به غير خود نيز نسبت داده و فرموده: «و إذ تخلق من الطين كهيئة الطير بإذنى فتنفخ فيه». و نيز فرموده: «فتبارك الله أحسن الخالقين».
 
و اما «امر» به اين معنا را به غير خود نسبت نداده، بلكه آن را مختص به خود دانسته و آن را بين خود و بين هر چيزى كه مى خواهد ايجاد كند، از قبيل روح و امثال آن، واسطه قرار داده.  


و اما امر به اين معنا را به غير خود نسبت نداده ، بلكه آنرا مختص به خود دانسته و آن را بين خود و بين هر چيزى كه مى خواهد ايجاد كند از قبيل روح و امثال آن واسطه قرار داده ، در آيات زير دقت فرماييد: (( و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره (( و (( ولتجرى الفلك بامره (( و (( ينزل الملائكه بالروح من امره (( و (( و هم بامره يعملون (( و آيات ديگرى از اين قبيل نيز هست كه از آن بر مى آيد خداى تعالى امر خود را سبب و يا همراه ظهور اينگونه امور مى داند.
در آيات زير دقت فرماييد: «و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره». و «و لتجرى الفلك بأمره». و «ينزل الملائكة بالروح من أمره». و «و هم بأمره يعملون»، و آيات ديگرى از اين قبيل نيز هست، كه از آن بر مى آيد خداى تعالى، امر خود را سبب و يا همراه ظهور اين گونه امور مى داند.


پس معلوم شد كه گر چه برگشت خلق و امر به يك معنا است ، ولى به حسب اعتبار مختلفند و به همين جهت صحيح است كه هر كدام را متعلق به خصوص يك قسم از ايجاد بدانيم ، حال چه اين دو لفظ هر كدام به تنهايى ذكر شده باشند، و چه با هم ، براى اينكه در جايى هم كه مانند آيه مورد بحث با هم ذكر شده باشند، باز صحيح است بگوييم خلق به معناى ايجاد ذوات موجودات است ، و امر به معناى تقدير آثار و نظام جارى در آنها است ، و خلق بعد از امر است ، چون تا چيزى نخست تقدير نشود، خلق نمى شود، همچنانكه هيچ مخلوقى بعد از خلقت تقدير نمى شود - دقت بفرماييد -.
پس معلوم شد كه گرچه برگشت «خلق» و «امر»، به يك معنا است، ولى به حسب اعتبار مختلف اند، و به همين جهت صحيح است كه هر كدام را متعلق به خصوص يك قسم از ايجاد بدانيم. حال چه اين دو لفظ هر كدام به تنهايى ذكر شده باشند، و چه با هم. براى اين كه در جايى هم كه مانند آيه مورد بحث با هم ذكر شده باشند، باز صحيح است بگوييم «خلق» به معناى ايجاد ذوات موجودات است، و «امر»، به معناى تقدير آثار و نظام جارى در آن ها است، و خلق بعد از امر است. چون تا چيزى نخست تقدير نشود، خلق نمى شود، همچنان كه هيچ مخلوقى بعد از خلقت، تقدير نمى شود - دقت بفرماييد.


اينجا است كه نكته عطف امر بر خلق در جمله (( الا له الخلق و الامر(( كه به وجهى مشعر بر مغايرت آن دو است معلوم مى شود.
اين جا است كه نكته عطف «امر» بر «خلق»، در جمله «ألا له الخلق و الأمر»، كه به وجهى مشعر بر مغايرت آن دو است، معلوم مى شود.


و نيز معلوم مى شود كه اگر اين دو جهت را در اول آيه از هم جدا كرده و نخست فرموده : (( خلق السموات و الارض فى سته ايام (( و سپس فرموده : (( ثم استوى على العرش يدبر الامر(( براى همين بوده كه فرق بين خلق و امر را برساند، چون خلق به معناى ايجاد ذوات موجود است و امر به معناى تدبير آنها و ايجاد نظام احسن در بين آنها است .
و نيز معلوم مى شود كه اگر اين دو جهت را در اول آيه از هم جدا كرده و نخست فرموده: «خلق السماوات و الأرض فى ستة أيام»، و سپس فرموده: «ثم استوى على العرش يدبر الأمر»، براى همين بوده كه فرق بين خلق و امر را برساند. چون خلق به معناى ايجاد ذوات موجود است و امر، به معناى تدبير آن ها و ايجاد نظام احسن در بين آن ها است.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۱ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۱ </center>
در اينجا ممكن است كسى بگويد عطف امر بر خلق دليل بر مغايرت آن دو نيست ، چون اگر عطف دليل بر مغايرت بود بايد در جمله (( من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل (( دلالت كند بر اينكه جبرئيل از جنس ملائكه نيست ، و حال آنكه چنين دلالتى ندارد؟
در اين جا ممكن است كسى بگويد عطف «امر» بر «خلق»، دليل بر مغايرت آن دو نيست. چون اگر عطف دليل بر مغايرت بود، بايد در جمله «من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل»، دلالت كند بر اين كه جبرئيل از جنس ملائكه نيست، و حال آن كه چنين دلالتى ندارد؟


جواب اين اشكال اين است كه ما نخواستيم بگوييم عطف دليل بر مغايرت به تمام معنا است ، بلكه خواستيم بگوييم كه عطف دليل بر اين است كه معطوف و معطوف عليه دو چيزند، زيرا پر واضح است كه شى ء واحد را به خودش عطف نمى كنند، و هيچ وقت نمى گويند: زيد و زيد به منزل من آمد، و من عمرو و عمرو را ديدم ، پس در عطف بايد مغايرتى در كار باشد و لو مغايرت اعتبارى ، و در آيه مورد نقض بين جبرئيل و ساير ملائكه چنين مغايرتى هست ، زيرا او داراى مقام و منزلت و قدرتى است كه ساير ملائكه فاقد آنند.
جواب اين اشكال اين است كه: ما نخواستيم بگوييم عطف، دليل بر مغايرت به تمام معنا است، بلكه خواستيم بگوييم كه عطف، دليل بر اين است كه معطوف و معطوف عليه دو چيزند. زيرا پر واضح است كه شئ واحد را به خودش عطف نمى كنند، و هيچ وقت نمى گويند: زيد و زيد به منزل من آمد، و من عمرو و عمرو را ديدم. پس در عطف بايد مغايرتى در كار باشد و لو مغايرت اعتبارى، و در آيه مورد نقض بين جبرئيل و ساير ملائكه چنين مغايرتى هست. زيرا او داراى مقام و منزلت و قدرتى است كه ساير ملائكه فاقد آنند.


«'''تبارك الله رب العالمين'''» - يعنى پروردگار عالميان داراى بركاتى است كه آن را بر مربوب هاى خود نازل مى كند.
«'''تبارك الله رب العالمين'''» - يعنى پروردگار عالميان، داراى بركاتى است كه آن را بر مربوب هاى خود نازل مى كند.


گفتارى پيرامون معناى عرش
==گفتارى پيرامون معناى عرش==


در معناى عرش و جمله (( ثم استوى على العرش (( و ساير آيات مشابه آن آراى مختلفى وجود دارد. اكثر علماى گذشته بر آنند كه اينگونه آيات از متشابهاتى هستند كه بايد از بحث در پيرامون آن خوددارى شود، اينان كسانى هستند كه بطور كلى بحث در اطراف حقايق دينى و تجاوز از ظواهر كتاب و سنت را بدعت مى دانند، و حال آنكه عقل بلكه قرآن و سنت نيز بر خلاف عقيده آنان مردم را بر تدبر در آيات خدا و بذل جهد در تكميل شناسائى خدا و آياتش و تذكر و تفكر در آن و احتجاج به حجت هاى عقلى تحريص و تشويق مى كند، و با اين همه تشويق كه در مقدمات كرده ، چطور ممكن است از نتيجه آن منع و نهى فرموده باشد؟  
در معناى عرش و جمله «ثم استوى على العرش» و ساير آيات مشابه آن، آراى مختلفى وجود دارد. اكثر علماى گذشته بر آنند كه اين گونه آيات از متشابهاتى هستند كه بايد از بحث در پيرامون آن خوددارى شود. اينان كسانى هستند كه به طور كلى، بحث در اطراف حقايق دينى و تجاوز از ظواهر كتاب و سنت را بدعت مى دانند، و حال آن كه عقل، بلكه قرآن و سنت نيز، بر خلاف عقيده آنان، مردم را بر تدبر در آيات خدا و بذل جهد در تكميل شناسائى خدا و آياتش و تذكر و تفكر در آن و احتجاج به حجت هاى عقلى، تحريص و تشويق مى كند، و با اين همه تشويق كه در مقدمات كرده، چطور ممكن است از نتيجه آن منع و نهى فرموده باشد؟  


آرى ، اينگونه اشخاص نه تنها بحث آزاد عقلى و علمى را در پيرامون كتاب و سنت ممنوع مى دانند، بلكه بحث كلامى را هم كه بنايش بر تسليم ظواهر دينى و اساسش بر محدود ساختن بحث از معارف دين است به حدود چار ديوارى فهم عوام ، تحريم نموده ، آن را هر قدر هم كه ادله اش پيش پا افتاده و مسلم در نزد اهل دين باشد، بدعت مى دانند، ما هم فعلا كارى به كار آنان نداريم .
آرى، اين گونه اشخاص، نه تنها بحث آزاد عقلى و علمى را در پيرامون كتاب و سنت ممنوع مى دانند، بلكه بحث كلامى را هم كه بنايش بر تسليم ظواهر دينى و اساسش بر محدود ساختن بحث از معارف دين است، به حدود چار ديوارى فهم عوام، تحريم نموده، آن را هر قدر هم كه ادله اش پيش پا افتاده و مسلم در نزد اهل دين باشد، بدعت مى دانند، ما هم فعلا كارى به كار آنان نداريم.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۲ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۱۹۲ </center>
طبقه ديگرى كه همان علماى اهل بحثند درباره معناى عرش به چند قول اختلاف كرده اند:
طبقه ديگرى كه همان علماى اهل بحث اند، درباره معناى «عرش»، به چند قول اختلاف كرده اند:




۱۵٬۹۷۷

ویرایش